تبليغاتX
صداقت داشته باشیم
صداقت داشته باشیم
کاش چون پاییز بودم...

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمهٔ من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم :
چهرهٔ تلخ زمستانی جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

خرابات
به نام خدایی که دوستدار بی چون چرای بندهاشه

سلام دوستای خوبو بدم

با معرفتا بی معرفتا

اره خب منم دوباره اومدم

به اعتقاد من  هر کسی یه دوره نقاهتی داره و منم دوره نقاهتمو پشت سر گذاشتم

البته یک اومدم بینم تو دنیای مجازی اینور چه خبره

دنیایی که واقعا به نظر من مجازیه ولی در ارتباط با حقایق زندگی

دوم دلم واسه دوستایم تنگ شده

حالا چه اونایی که کمکم کردن چه اوناییم که به اتیش دامن زدن و اون دوستای وبلاگیم

امیدوارم قسمت شه همرو حداقل یه بار دیگه بتونم ببینم

اونایی که دلیل رفتنمو بدونن شاید بهم حق بدن که دیگه برنگردم  ولی خب این اپ کردنو اومدنم دلیل موندنم نیست اومدم که برم

ولی خب راهیه واسه خبر گرفتن و خبر دادن به یه عده از دوستان

اخه وقتی میخواستم بیام گفتم خدایا چه خبر باشه باز ولی وقتی اومدم از اومدنم پشیمون شدم

چون نه من اون ادم قبلم نه این دوستان

روزگار همرو عوض کرده هر کی یه جا یا دلش گیره یا خودش

اینم از اون کارای خوبه روزگاره دیگه

امیدوارم که تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسیها با شما باشد

به امید دیداری شاید دور شاید نزدیگ

فدای چشمای مامان زیبام

خرابیمو خراباتی همه شب زنده دار امشب

همه عاشق همه مجنون به مستی بی قرار امشب

بیا ای سوته دل ساقی به مستی بی ملالم کن

خدا یا امشب ای می را حلالم کن حلالم کننننننن

به یادش باده مینوشم که با دردش  هم آغوشم

به یک جرعه به صد جرعه  نشد دردش فراموشم

بگو ای مهربون ساقی  به اون نامهربون یارم

به حق حرمت مستی  بیاد امشب به دیدارم

بیا ای سوته دل ساقی به مستی بی ملالم کن

خدایا امشب ای می را حلالم کن حلالم کن

غریبی موندو تنهایی

از این غربت دلم تنگه

بیا ساقی پناهم ده

که سقف آسمان سنگه

مبادا ای رفیق امشب

نگیری ساغر  از ساغی

نمیدونی چه کوتاهه شبه مستیو مشتاقی

خدایااااااااا درد عشق امشب تو قلبم آشیون کرده

به می محتاجه محتاجمممم که می درمون هر درده

آآآآآآآآییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

بیا ای سوته دل ساقی به مستی بی ملالم کن

خدایا امشب این می را حلالم کن حلالم کن

 

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

اونی که میخواستمش تنهام گذاشت رفت
نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

فقط من از اینجا میرم ... فکر نکنم طوری بشه !!!

 

 

 

 

خداحافظ ... هزاران بار اين " خودي ترين واژه " را در ذهن ناباور خود فرياد كشيد تا بتواند براي يك بار هم كه شده آن را با لبان سردش لمس كند

 

و فقط خدا مي داند كه اين لحظه يعني اوج دلشكستگي

 

به يك نقطه خيره شد . تمام خاطرات از جلوي چشم هاش رژه مي رفتند . حتي هنوز هم دلش نمي خواست كه خاطرات ناخوشايند به صف خاطره هايش راه پيدا كنند . به همين دليل به هر كدام از آنها كه مي رسيد چشمهايش را مي بست و به محض ورود يكي از خاطرات قشنگ چشمهايش را همراه با لبخندي مي گشود و با اشتياقي هر چه تمام تر به تماشايش مي نشست

 

كمي كه فكر كرد ديد خيلي از همين خاطره هاي زيبا متعلق به كساني ست كه به راحتي دلش را شكستند و او را مجبور به راندن كلمه ي " خداحافظي" بر لبانش كردند .

 

درسته كه شايد نمي توانست حتي انگشت كوچكه "خيلي ها" هم باشد ( البته او نمي دانست خودش خيلي كوچك بود يا  " خيلي ها " خيلي بزرگ بودند !!! اما با خودش فكر مي كند كه كاش يه روزي خيلي ها بزرگتر از يكي بشن !!!  )

 

 اما به هر ترتيب او هم خدايي دارد و بعد از خدا نيز كسي را دارد كه برايش با دنيا برابري مي كند . به خاطر همين ترجيح مي دهد در برابر اين همه بي معرفتي و نا ملايمتي با لباني مملو از لبخند ، آهنگ خداحافظي را بنوازد ، تا شايد روزي يا جايي، خيلي ها ، خيلي چيز ها را متوجه بشوند ... خداحافظ

 

کاش بعضي ها موقعی که کارمون داشتن می گفتن چقدر کوچک بوديم تا خودمونم می فهميديم

 و اما ديگه اساسی ...........

 

 

 

بی قراری ...  

 

 

ناودان ها شر شر باران بي صبري است

آسمان بي حوصله ، حجم هوا ابري است

 

كفش هايي منتظر در چارچوب در

كوله باري مختصر لبريز بي صبري است

 

پشت شيشه مي تپد پيشاني يك مرد

در تب دردي كه مثل زندگي جبري است

 

و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات

بار ديگر مي نويسد : « خانه ام ابري است »

 

قيصر امين پور

 

 

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

اجبار

برای خواب معصومانه عشق

کمک کن بستری از گل بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت

کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایبونی از ترانه

برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه   برای زخم شب مرحم بسازیم

بذار قسمت کنیم تنهاییمونو

میون سفره شب تو با من

بذار بین منو تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

کسی به فکر مریم های پرپر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست

به فکر عاشقای در به در باش

که غیر از ما کسی به فکر ما نیست

تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق

تو با اسم شب من اشنایی

از انبوه تو و چشم تو پیداست

که از ایل و تبار عاشقایی

تورو میشناسم ای سر در گریبون

غریبگی نکن با هق هق من

تنه شکستتو بسپار به دست نوازشهای دست عاشق من

بذار قسمت کنیم تنهاییمونو

میون سفره شب تو با من

بذار بین منو تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

کسی به فکر مریم های پرپر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست

به دنبال کدوم حرف و کلامی

سکوتت گفتن تمام حرفاست

تو رو از تپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشقهای دنیاست

تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه

منو به جشن نورو ایینه بردی

چرا از سایه های شب بترسم

تو خورشید و به دست من سپردی

کمک کن جاده های مه گرفته

منه مسافرو از تو نگیره

کمک کن تا کبوترهای خسته

رو یخ بستگی شاخه نمیرن

کمک کن از مسافرهای عاشق

سراغ مهربونی رو بگیریم

کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم

بذار قسمت کنیم تنهاییمونو

میون سفره شب تو با من

بذار بین منو تو دستای ما  پلی باشه واسه از خود گذشتن

 

 

 اي نگاهت  نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است كه هر شب به تو مي انديشم

به تو اري به تو يعني به همان منظر نور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله دور بهم

يعني شيوه فهماندن منظور بهم

به تبسم به تكلم به دلارايي تو

 به خموشي به تماشا به شكيباي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سكوت

به سخن هاي تو با لهجه شيرين سكوت

شبحي چند شب است افت جانم شده است

يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

رعشه اي چند شب است افت جانم شده است

اول نام كسي ورد زبانم شده است

 

 

 

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

سلام گرممو قبول کنین

عید غدیرو ولایتو به همتون تبریک میگم

بعد تنهاییم یه چند تا اهنگ هایدرو با اسم البومش میخوام بنویسم

میدونم شاید خیلیاتون ایده دوست نداشته باشین ولی خوب باید ببخشین

 

شب عشق

ای خدا

ای خدا

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

همه چی واسم غریبه     همه چی رنگه فریبه     ای امید نا امیدا     برسون هر چی نصیبه

ای خدا

ای خدا

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه نیست صبرو قراری     اخ چه روزو روزگاری     مگه ما رو دوست نداری     ای خدا کجای کاری

ای خدا

ای خدا

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ای خدا قسم به عشقو به همین حال پریشون     به وفای عاشقونو به صفای چشم گریون

دیگه طاقتم تمومه دیگه فرصتی نمونده      واسه ی عشق و عبادت

ای خدا قسم به رازم که ازت نبوده پنهون     به تمومه اشک چشمام به همین شام غریبون

دیگه طاقتم تمومه  دیگه فرصتی نمونده   واسه عشقو عبادت

ای خدا

ای خدا

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

روزگارمون خزون شد    عشقمون فدای عشق دیگرون شد

ما که هستیمو نمردیم      پس چرا عشقو به دیگران سپردیم

ما که با زمونه ساختیم    بد و خوبشو شناختیم     ای خدا پرنده باشم  ما که زندگی رو باختیم

ای خدا

ای خدا

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

ساغر

همه دلا شکسته   تمومه لبها بسته   دلم میخواد بخونم   اما سازام شکسته

همه دلا پره غم   تو چشما اشک ماتم  دیگه فریاد رسی نیست

به جز خدا کسی نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

به جز خدا کسی نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

از عشق نمیشه حرف زد  نه از محبت دم زد      از عشق نمیشه حرف زد  نه از محبت دم زد

دیگه کسی نمونده  کی رفتو خونش در زد

زبس تنها نشستم  درارو رو خود بستم      هم صحبتم ایینه   اونم زدم شکستم

اه ای خدا به داد ما نمیرسی        مردیم همه ز حسرتو ز بی کسی

 

گل واژه

 

ندانم ندانی   کجایم کجایی

گمونم به کام تو هم ریخته زهر جدایی جداییییییی

بگو سرو مستم تو هر شب به غربت میگذاری میگذارییییییییی

بگو که تو هم مثل من هم زبونی نداری نداریییییییییییییییییی

بگو که تو هم روزها را بهر مردن میشماری میشماریییییییییی

میدونم تو هم هیچ امیدی به دیدار دیگر نداری ندارییییییییییییی

مثل مردن میمونه از        همه کس دل بریدن

حتی  بدتر  ز مردن         عزیزا  رو  ندیدن

ندیدن      ندیدن     ندیدن    دل بریدننننننننننننننننننن

از بس که غم به سینه من بسته راه را

 دیگر مجال امد و شد نیست

فدای گل رخ  همتونننننننننننننننننننننننننننننننننننننن تک تک

ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

باز باران ........
عاشق نم نم بارونم چون هیچ وقت نمیزاره کسی اشکامو ببینه

                     

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

حرف دل
 

سرمايه عمر ادمي يک نفسه همين يک نفس براي يک هم نفسه  اگه نفسي با نفسي هم نفسه اون نفس برای یه عمر بسه

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه  اگه دستمو بگيري از غرورت کم نميشه

ساکت وصبور وعاشق وقتي حوصله نداري پيش حرفاي دل من حرف عشق وکم مياري

 

صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو

يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو

شبنم مهر تو افتاده به گلبرگ دلم

صبر كن يكسره تبخير شود بعد برو

صبر كن خيره شوم در تو كه بر پرده ذهن

ناز چشمان تو تصوير شود بعد برو

خواب ديدي كه سوار تو ز ره مي آيد

صبر كن خواب تو تعبير شود بعد برو

اندكي حوصله كن پشت سرت از چشمم

كاسه اي اشك سرازير شود بعد برو

             

مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد

من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

 

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

دیدار در شب
 و چهره شگفت
از آن سوی دریچه به من گفت حق با کسیست که میبیند من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من
ایا چگونه می شود از من ترسید ؟ من من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مه آلود آسمان
چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان
موشی به نام مرگ جویده است
و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنباله دار سست که باد طرح جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد و گیسوان نرم و درازش که جنبش نهانی شب می ربودشان
و بر تمام پهنه شب می گشودشان 
 همچون گیاههای ته دریا 
در آن سوی دریچه روان بود
و داد زد باور کنید من زنده نیستم من از ورای او ترکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را هنوز
می دیدم آه ولی او ...
او بر تمام این همه می لغزید و قلب بی نهایت او اوج می گرفت

گویی که حس سبز درختان بود و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت 

حق با شماست 

من هیچگاه پس از مرگم جرات نکرده ام که در اینه بنگرم
و آن قدر مرده ام 

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند 
آه 
 ایا صدای زنجره ای را که در پناه شب بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید؟

من فکر میکنم که تمام ستاره ها به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند و شهر ‚ شهر چه سکت یود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ و چند رفتگر که بوی خکروبه و توتون می دادند 

 و گشتیان خسته خواب آلود با هیچ چیز روبرو نشدم 

 افسوس 

 من مرده ام

و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده ست خاموش شد و پهنه وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد ایا شما که صورتتان را در سایه نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است و قلب این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند

به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد شاید که اعتیاد به بودن و مصرف مدام مسکن ها

امیال پک و ساده انسانی را به ورطه زوال کشانده است شاید که روح را به انزوای یک جزیره نامسکون تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام پس این پیادگان که صبورانه بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند و این خمیدگان لاغر افیونی آن عارفان پک بلند اندیش؟پس راست است ‚ راست که انسان 
دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دختران عاشق 
با سوزن دراز بر و دری دوزی چشمان زود باور خود را دریده اند ؟
کنون طنین جیغ کلاغان در عمق خوابهای سحرگاهی احساس می شود

اینه ها به هوش می ایند و شکل های منفرد و تنها خود را به اولین کشاله بیداری و به هجوم مخفی کابوسهای شوم تسلیم میکنند 

افسوس من با تمام خاطره هایم از خون که جز حماسه خونین نمی سرود 

و از غرور  ‚ غروری که هیچ گاه خود را چنین حقیر نمی زیست . در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش میکنم نه صدایی و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی  و نام من که نفس آن همه پکی بود 

دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زندلرزید

و بر دو سوی خویش فرو ریخت و دستهای ملتمسش از شکافها مانند آههای طویلی بسوی من  پیش آمدند 
سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
ایا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد ؟

ایا زمان آن نرسیده ست که این دریچه باز شود باز باز باز که آسمان ببارد و مرد بر جنازه مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد؟شاید پرنده بود که نالید یا باد در میان درختان یا من که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم که آن دو دست  ‚ آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد 
فریاد زد 
 
                                                                       خداحافظ



نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

                                                به نام خدا

ديدی گفتم اگه رفتی اسمونم پره درده حتی باز بيای دوباره اون روزا بر نميگرده ديدی چشماتم دروغ گفت به دل ساده و پاکم واسه عشقم چاله کندی من الان به زير خاکم ديدی رفتی زيره بارون گفتی اين اشک زلاله زير افتاب گريه کردم گفتی که بارون ميباره ديدی با ناله و گريه داد زدم برگرد دوباره ولی گوشاتو گرفتی داد زدی وقت فراره ديدی اسمون چه صادق واسه غصم سيل اشک شد ولی با کنايه گفتی که هوا بازم که بد شد ديدی من به پات نشستم ولی تو رفتی با حيله کی بود اون عاشق تنها که پيچيد به پام با پيله ديدی اشک چشممم خشک شد و از غصه ميخندم غم و غصه تو دلم پره ولی در روش ميبندم ديدی دنباله بهونم که برم تو اسمونا ولی انگار خدا هم ميگه بشين به پای دردا ديدی هر وقت منو ميبينن ميگن چشات چه سرده حق دارن من حتی اشکم ندارم تا پاک شه گرده ديدی صادقانه باورم ميشد همه دروغات حالا کی ديگه ميشينه بی صدا به پايه حرفات ديدی اما نديدی ساده واسه عشقت ميمردم عشقو ساده جا گذاشتی با تمنا اونو بردم

اگه كسي رو دوست داشته باشي

نميتوني تو چشماش زل بزني

نميتوني دوريشو تحمل كني

نميتوني بهش بگي چقدر دوستش داري

نميتوني بهش بگي چقدر به اون نياز داري

واسه همينه كه عاشقا ديوونه ميشن

 

دیریست غریبه ای مرا میپاید
عاشق شده بر دو چشم مستم شاید
امروز دلم حقیقتی را فهمید
دیوانه زدیوانه خوشش می اید

 

نگيري عشقو از من که ميميرم زه غربت  دلم بادرد اين عشق يه عمري کرده عادت تو ويرون من يه سرگردون فلک کارش همينه منو رسواي عالم کرد خودش رسواتريه

 

نگفتم راز دل با هيچ کس در اوج تنهايي    ولي سوز نگاهم در دل باد صبا پيداست

مگو با هيچ کس راز دل غمديده خود را    چراغ روشن شب در نگاه ربنا پيداست

 

مارو باش مشتمونو پيش همه وا ميکنيم  مثل يک شيشه صاف با همه کس تا ميکنيم

مارو باش سادگي اين دل ديونه رو باش     که در قلبمونو روي همه وا ميکنيم

مواظب خودتون باشین شیطوناااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

امید به داشتن

گاهی که دلم

به اندازه ئ تمام غروبها میگیرد

چشمهایم را فراموش میکنم

اما دریغ که گریه ئ دستانم نیز مرا به تو نمیرساند 

من از تراکم سیاه ابرها میترسم و هیچ کس

مهر بانتر از گنجشک های کوچه های کودکی ام نیست

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمیشناسد

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند

با این همه نازنینم این تمام واقعه نیست

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد

و هر اقیانوسی به ساحلی می رسد

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

و من هنوز تو را دارم؟؟؟؟

          وحشت ازعشق كه نه

ترس ماازفاصله هاست

وحشت ازغصه كه نه

ترس ما خاتمه هاست

ترس بيهوده نداريم

صحبت ازخاطره هاست

صحبت ازكشتن ناخواسته عاطفه هاست...!

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

بازهم بی وفای
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
بـــا سکــوتی تلــخ وبغضــی گلو گیـرهنگـامـی کــه امـواج اشک سرتـا پــاي وجــودم رو گرفتــه بــرگشتــم برگشتـم بگـم كــه چه كـردم و چــه مي كـنــم و چـه خواهـم كــرد ولي مگـه راهي هــم مونـــــد تبـــاه كـــردم اولـــه جوونــي هيــچ وقت بـــاورم نميشــد بــه ايـــن روز بيـــفتـــم كـــه چـــه كـــــردم

روزگار بی مروت لحظه ای شـــادم نـــکرد

 درقــفـــس جــان دادم و صیـــاد آزادم نکـــرد

 آرزوی مــــرگ کـــردم مـــرگ هــم یــــادم نـــکــــرد

دلم برای گذشته هایم تنگ شده چه بنویسم غروب را دوست دارم چون همانند غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است

 

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند...    تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند...

 سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ... اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت میشدند

 

اخخخخخخخخخخخخخخخخخ دلمممممممممممممممممممممممممممممممم

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیگه چی بگممممممممممممممم

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

بی وفایی مگه چجوریه میشه؟
سلام

پسری عاشقو دیوانه دختری نا بینا میشود

در تنگاتنگ روزگار

در پیچو خم زندگی فراموشش نکرد

حال زمانی رسید که دختر میخواست چشمهایش را عمل کند

چشمهایش را با پیوند به دختر باز میگردانند و دختر از این لحظه به دیدن دنیای خود می پرداخت

چه شوری داشت

در پوست خود نمی گنجید

پس از مدتی متوجه پسری نا بینا شد.

پسر به دختر اعلام وجود کرد و گفت که او را دوست دارد

دختر در جواب گفت تو نمیبینی و کور هستی ولی من بینای بینایم

این را گفت و در راه رفتن بود که پسر گفت با من بودن یا نبودنت مهم نیست ولی مراقب چشمانم باش

چون با همان چشمان عاشق تو شده بودم و سپس جان باخت

اری دوستان دنیای ما اینگونه است

تا باشیم کسی نمیبینتمان ولی با رفتنمان عزیزه دنیا میشویم

چشم را که شاید ما نتوانیم ببخشیم

ولی مراقب دل خود باشیم تا هر کسی ان را نبرد و بی دل بمینیم

بیایید قدر محبت همدیگرو بدونیم و نذاریم دلی ازمون بشکنه

التماس دعا

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

وقتي من با تو بودم
وقتي دستام خالي باشه

وقتي باشم عاشق تو

غير دل چيزي ندارم

كه بدونم لايق تو

 

 

دلم و از مال دنيا

به تو هديه داده بودم

با تموم بي پناهي

به تو تكيه داده بودم

 

 

هر بلاي سرم اومد

همه زحري كه كشيدم

همه رو به جون خريدم

ولي از تو نبريدم

 

 

هر جا بودم با تو بودم

هر جا رفتم تو رو ديدم

تو سبك شدن تو رويا

همه جا به تو رسيدم

 

 

اگه احساسمو كشتي

اگه از ياد منو بردي

اگه رفتي بي تفاوت

به غريبه سر سپردي

 

 

بدون اينكه دل من

شده جادو به طلسمت

يكي هست اينور دنيا

كه تو يادش مونده اسمت

........

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

دنیای بی وفا
ای مرگ بیا که زندگی کشت مرا

                             افسوس که زندگی بر خلاف ارزوهایم گذشت

 

 

 

((ع ما جمع از دل گذشتگان است اگر از دلت نگذشته ای با ما مباش))

ای کاش هنوزم بچه بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

 

 

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

کاش بالم نشکسته بود
نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

قدر هم را حالا بدانیم

جاي دسته گلي كه فردا براي قبرم نثار ميكني امروز با شاخه گلي كوچك

يادم كن. به جاي سيل اشك كه فردا به مزارم مي ريزي امروز با تبسمي

شادم كن . به جاي آن متن هاي تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها برام

مي نويسي امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن . من امروز به تو نياز

دارم نه فردا. هرچند تو فردا آن اشک را هم نخواهي ريخت

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

سیاه چشمون

سیاه چشمون چرا    تو نگات دیگه   اون همه وفا نیست

سیاه چشمون بگو   نکنه دلت    دیگه پیش ما نیست

 

پریشونت شدم می دونی واست همه چیمو باختم

 

واسه دوست داشتنت طاقتم دیگه بیشتر از اینا نیست

 

تو این غربتی که هستم دارم میمیرم حالیت نیست

 

بازم دسته تو تو دستم میخوام بگیرم حالیت نیست

 

سیاه چشمون قسم خوردی که جز ماله من نباشی

 

قسم خوردی که اینجور قافل از حاله من نباشی

 

هنوز یاره تو هستم حالیتم نیست

 

به هیچکی دل نبستم حالیتم نیست

 

سیاه چشمون می خوام حالمو بپرسی

 

بشی مهمونم احوالمو بپرسی

 

نگفتی نکنه خونش خراب شه

 

ندیدنم واسش رنج وعذاب

 

نگفتی که غریبه این ولایت

 

تموم زندگیش نقش بر آبه

 

                   معصومه دده بالا(هــــــــــــــــــــــــا یــــــــــــــــــــــــــــــده)

نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

سوختم
نوشته شده توسط محمدرضا(زیزو) | موضوع: <-درد و سکوت-> | لينک ثابت |

کمکککککککککک
یارب مرا یاری بده تا خوب ازارش کنم

هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم

از بوسه های اتشینوزخنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری گیرم ز دست دلبری

از رشک ازارش دهم و زغصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا گویم که بسیارش کنم

هر تا مگر در خانه ای چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای و زخویش بیزارش کنم

چون بینم ان شیدای من فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم